آيه هاي ترديد

اين ها نه زخم هايي است كه در زندگي، در انزوا، مثل خوره ذره ذره روح آدم را مي خورند و مي تراشند، و نه حرف هايي است كه آدم به سايه اش مي گويد تا خودش را به او معرفي كند. بلكه حرف هاي سايه اي است با خودش؛ سايه اي كه آدمش رفته، نيست ديگر.

My Photo
Name: Sam Aryanmehr
Location: Tehran, Iran

All my life I've been harassed by questions: Why is something this way and not another? How do you account for that? This rage to understand, to fill in the blanks, only makes life more banal. If we could only find the courage to leave our destiny to chance, to accept the fundamental mystery of our lives, then we might be closer to the sort of happiness that comes with innocence.

20090419

رنگ غربت خاطره هایت را به رخ من نکش، من پهلو پهلو سرنیزه جمع کرده ام.
سربازانت را تیمار می کنی؟ من جنگ ها را نیمه تمام ...
زنگ کلیسای تو برای من چیزی به ارمغان نمی آورد، لذت لحظه ها را ختم کن.
من زبور کوچکی را در پستو نهان کرده ام، فقط برای روزهای عید ــ روز گناه های بزرگ ــ فقط نگاهش می کنم، کفایت لابه لای ورق ها را لیاقت نمی بخشم، رنگ جلدش برای من کافی ست.
خط های بی خودی را از دست ِ خط من جدا کن.
من راز وحی را می دانم.

20090418

If you want to see a Miracle, Be a Miracle.

20090405

این بخیه ها اگر کشیده شود
اندامی فرو ریخته می ماند
بند زده ام
صورت و
نگاه و
لبخندش را ...

20090322

يك لحظه بيشتر از دنيا نمانده است كه تو را مي بينم، و در همين يك لحظه مي خواهم كه نگاهت كنم، به ارادتت شوم، سلامت كنم و عاشقت شوم.
يك لحظه بيشتر نيست و خدا مي خواهد صور را به اسرافيل بدهد و شايد بايد اين يك لحظه را، چشمانم نگاهش را به خدا بدهد تا در التماسش، خدا يك لحظه ديگر به زمان ببخشد و اگر اين گونه باشد براي جبران لحظه اي كه رفته، لحظه ديگري از خدا مي خواهم و اين گونه است كه تا آخر دنياي خدا، چشم در چشمش مي مانم. همين يك لحظه نگاهت مي كنم. در صور مي دمد و براي اصول دينم، ديگر چيزي جز نگاه تو يادم نمي آيد.

20090321

من دروغ هاي بزرگ را دوست دارم. كشتن آدم هاي كمرنگ را. سركيسه كردن آدم هاي بي دفاع را. تصاحب آدم هاي بي شيله پيله را. بحث كردن با آدم هاي پرت را. وام دادن به آبرودارهاي تنگ دست خوش خلق كم حرف را. ترحم بي منت به بالا دستي ها را. چاپلوسي تازه به دوران رسيده هاي پشت ميز را. امتحان كردن تحمل شانه هاي خسته از كشيدن را با يك بار اضافه درست نزديكي هاي خط پايان را ــ درست مثل خداي كنجكاو خودم ــ زخم زبان زدن به آدم هاي لال را.
باور كنيد فقط به خاطر خلوصش. به خاطر خلاصي از خودنماييش. به خاطر تزكيه نفسش. به خاطر صفائي كه پشت كار خوابيده است.

20090319

بانو! تنها زل زده ام به چشمان شما و زمزمه می کنم... چشمانتان... بهشت...

20090317

تحرير شانه هايت دستگاهي نيست
تحرير شانه هايت گاهي هست، گاهي نيست
تحرير شانه هايت، آه...
تحرير شانه هايت

20090313

شروع كردن هميشه سخت است برايم. به خصوص اين روزها. اين روزهايي كه اينقدر پراكنده ام. به خصوص براي تو. تويي كه مي داني و نمي داني! تويي كه اينقدر شيرين پيدا شدي...
مي داني! روزهايي زيادي بر تو خواهد گذشت. روزهايي كه به كلمه نمي آيد. روزهايي كه بايد زندگي شان كني. نفس بكشي در لحظه لحظه اش. درد بكشي حتي! اما مي گذرد. يك جايي تمام مي شود. يك جايي مي بيني كه بايد نقطه بگذاري از سر سطر شروع كني. يك جايي مي بيني كه همه آن دست و پا زدن ها به كارت آمده. تو را پرانده... تو را پرانده. آن وقت ياد مي گيري چگونه مثل من با تكه هاي كوچك شادي زندگي كني.
خاطرات مي آيند. كسي هم نمي تواند جلوي آوار شدنشان را بگيرد. زخمت مي زنند. ناتوانت مي كنند و دوباره و چندباره و هزارباره حس مي كني كه بيهوده دست و پا زده اي... اما بايد ياد بگيري كه گوشه تيز خاطراتت را كند كني.
ما به حكم انسان بودن حق نداريم خيلي چيزها را فراموش كنيم. حق نداريم تكه هايي از زندگي مان را كه شايد بهترين تكه ها بوده و هست هنوز را دور بياندازيم. اما بايد ياد بگيريم كه آنها را عقب برانيم تا زيستن ما را نگيرند. همين زيستن در لحظه را.
خواستنش خواستني است و خواستني خواهد ماند... اما پشت همه اين دل دل زدن ها نبايد چيزي باشد كه پايت را ببندد.
دوست داشتن بند نيست، زجر نيست، درد نيست، تباهي نيست... دوست داشتن رهايي است، پريدن است، ايمان است...
همه چيز را براي خودت نگه دار، نگذار ديگران غمي را ببينند كه از آن توست. اگر كسي حالت را پرسيد چشمانت را ببند و لبخند بزن و بگو كه خوبي. بگذار انسان ها اين ساده ترين دروغ خوب را باور كنند. بگذار خودت هم گاهي باور كني. لازمش داري.
بگذار تمام روز آغشته به خنده ات شوم. از صبح هايي كه مرددند ميان گرم بودن يا نبودن تا ظهر داغ و بعد از ظهر رخوت ناك و غروبي كه مي تواند دلگير باشد. بگذار صداي خنده ات بپيچد توي دل آسمان و ديگراني هم باشند تا با صداي خنده ات بخندند و دل خوش كنند به شادي تو.
آن وقت مي بيني كه مي تواني مثل باد بگذاري و بگذري. بدون چشم داشت دوست داشته باشي و بگذري.
مي بيني كه رفتن هيچكس دستي از تو نگرفته براي كشيدن، پايي از تو نگرفته براي رفتن، بالي از تو نگرفته براي پريدن.

ايثار، فداكاري و گذشت، باورهاي خشكيده ي زندگي من اند... از من گذشته است كه افسانه وار زندگي كنم. دست هاي من مدتهاست كه خالي اند. هيچ باراني از من نمي بارد. اگر هم نم نمكي چشمانم را خيس كند، براي تازه كردن هيچ چيز كافي نيست. دست كوچك و سردم به دستان گرم و بزرگ تو نمي رسد كه بخواهم كمكت كنم.

فقط... من با همه ي خوش بيني هاي ساده ام و بد بيني هاي نا خواسته ام، هنوز به زيستن معتقدم. هيچ پرنده اي نبايد بال پريدنش را خود خواسته ببندد. كسي كه شعور زندگي كردن دارد بايد زندگي كند. كسي كه مهر دارد بايد مهر بورزد. تمام كابوس هايت را زندگي كن... بسوزان و سوزانده شو... در كنار اين ويراني با صدايي بلند بخند... بخند و مزه انتقام را بچش... متنفر شو، خشمگين شو، ضربه بزن، فرياد بكش و زندگي را با دو دستت بدَر... روي زمين بنشين و گريستن بياموز... پس از همه ي اينها آرام مي شوي. آسوده مي شوي... آنوقت اگر به زندگي باز نگردي روزگار به طرفم مي آيد و پوزخندي احمقانه ميهمانم مي كند. اين باور كوچك تنها دليل زندگي من است...

بگذار دست از بازي با كلمات بكشم. منتظر هزار و دومين روز بمان.
حالا تو هم بخند.
بخند جان دلم
بخند عزيز دلم
از ت ه دل

20090218

Sam don't be Sad. Life is crazy, Life is mad.
Don't be afraid. That's your destiny, The only chance...
Take it, take it in your hands.

20090216

شيطان در جزئيات است...

و قتی می آمدی
انتظار
خطی موازی بود
با جاهائی که هیچ کجا نبودند
و صدا هائی
که جیکشان در نمی آمد
می دانی چه بهای سنگینی ست
خواستن را نخواستن!
سردی آغوشی که شب ستاره می شمرد
حمام زیباترین حجله گیتی ست
شاعرانه ترین ترانه انجماد
آنجا خلق می شود...
اکنون که رفته‌ای
تابستان آغاز راه بازگشت پیش رو
پائیز رنگ پوستم
سپید خواب هر شب
سیاه پوشم
سکوت را ترجیح می دهم
دستانت هستند که می سازند
ماندن یا رفتن
برای من هنوز نیامده ای که بمانی
گرچه ...
ستایش ستاره ای ست دنباله دار
راه خانه ات از کوچه کهکشان راه شیری می گذشت
خیابان خشک
پیداست تاکسی ها رنگ باران ندیده اند
پیاده می رسم
به تو ...!؟

20090213

و مرا از وسط دو نيمه كرد،
نيمي انسان
و نيمي نهنگي كه مدام به دريا مي زند

20090201

وقتي اسم كسي كه نوشتن را به تو آموخته،
به اختيار و عقل در "بدها" مي نويسي چه آوازي بايد بخواني؟

20090126

به آسمان كه نگاه مي كني همه ستارگان در چشم تو سوخته اند. بلندترين و سبزترين شاخه است اين كه به بار نمي نشيند. لبخندت را نمي خواهم، دلم براي خنده هايت تنگ شده است. چرا دستهاي من اين همه براي دادن بركت به تو خاليست. بركتي كه نمي دانم از كجا بايد بيايد و آنقدر لرزان و پنهان است كه با ديتهاي تو قسمت نمي شوند. كاش هيچوقت سبوها را نمي ديدي تا هواييت كنند كه يا درشان را باز نكنند يا دستت به تهش نرسد كه ببيني خاليست. كه آخرش هم تلخ بفهمي كه پر و خالي بودنشان نبوده كه تو را تا اينجا كشانده. و همه دلشان براي تو بسوزن كه براي ديدن هيچ چي رفته بودي و چنان نگاهت كنند كه فقط داري داد مي زني تا درد كوچك و همه گيرت را ثبت نكني و خدا كند تو در باور نگاهشان نپوسي كه نمي پوسي تا بعد از اين همه وقت يكبار هم كه شده بخندي براي هميم آزادي كوچك. من مي خواهم ستاره روشني بسازم. در آسمان جا بدهم و در چشمان تو نگاهش كنم.

20081119

پيامهايي که از جهان مي رسند مخاطبان خاصي ندارند،
عنوانشان "به هرکس که مربوط مي شود" مي باشد.

او در مقابل تو برهنه ایستاده است
می توانی ببینی و یا امتحان کنی
اما او چون نسیمی به سوی تو می آید
می توانی بیاشامی یا پرستش اش کنی
فرقی ندارد که چگونه پرستش می کنی
مادامی که زانو زده ای ...

20081111

درست در آخرين ايستگاه جهان، كنار جاده اي از ترك و تاول و تبركه چمدانم را به قصد زيارت برداشني، ‌با دست هايي از بلور و بازواني از الماس.
آمدي آرام آرام با پاهايي كوچك و گام هايي شگرف و چشم هايي اهل فرار و من را با خود بردي مثل بادي از جنون و دره اي از روياهاي نوجواني.
راه افتاديم و زود مثل دريا و رود يكي شديم كه انگار تمام كوچه هاي شهر را با هم زيسته بوديم در هم و در حرارت پستان هات و شكاف وحشي لب هات.
ما غريبه نيستيم، نبوديم و با هم بزرگ شده ايم در هم و تو و درد و اندوه و كدورت هات كه در من ريخت و حالا، اين جا، در آخرين ايستگاه جهان، شانه به شانه هم، با چمدان خالي من و ترس چشم هاي دخترانه ي تو، با اندوه مردانه من و خرام سنگين زنانه تو، و گمشده هاي نوجواني هاي از دست رفته مان.
ما ماه شهريور را گم كرده بوديم انگار و زيارت اسفند تو را.
ما، من و تو كوچه هاي تمام شهرهاي جهان را لنگر انداختيم و حالا، اين جا در ابتداي راه ايستاده ايم، در ايستگاه آخر، با چمداني از نفرين اين و آن و دفترهايي از ما، من و تو.
ما مي توانينم برگرديم به شهر و يا سراشيب دره را پايين برويم،
با هم، شانه به شانه،
تا چشم هاي نگران و جنوب لب خند هاي تو و روياهاي تو و روياهاي خيابان هاي من، خيابان هاي تهران كدام را بخواهند.
حالا چه كنيم، برگرديم به شهر يا بدون كفش و كلاه به كوه بزنيم؟

20081010

مي روي اما نه آن قدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد
نه آن قدر تند كه چادرت را ميان اين همه مدرك جرم گم كني
و نه آن قدر دير كه ... هي هي هي كوتاه بيا مرد.

مي روي اما
روي پيشاني ام آن قدر بلند مي شود مثل ساحل
كه مي تواني رويش قدم بزني، و كف پاهايت كه رد مي گذارند
در اين مساحت مطلوب.
بردار، چادرت را مي گويم و برقص با "ودكا"
تا پشت پا بخوري و روي كاناپه بيفتي توي بفلم.

"نمي دونم تو صدام چي ديد كه آهسته شكست
تو چشام خيره شد و اشكاش و پاك كرد و نشست"

بردار، چادرت را مي گويم و بگذار تا در تو حل شوم، اما عشق
توي رخت خواب اتفاق نمي افتد.
عشق آلزايمر است، فلج مي كند، چيزي مثل قطع نخاع
مثل اين كه يخ خالي كرده باشند توي تن لخت جهان.
عشق مغزت را آن قدر كوچك مي كند
كه مدام حماقت از بيخ گوش ات رد مي شود.
مي روي اما، نه قبل از آن كه من را توي دره انداخته باشي.
مي روي اما، پاي رفتن شوخي نيست، عفوني مي شود، فلج،
چيزي مثل قطع نخاع
مثل اين كه استخوان هايت را توي شومينه ريخته باشند.
مي روي اما، نه آن قدر زود كه چيزي از زندگي برايم مانده باشد
و نه قبل از آن كه من به ته دره رسيده باشم.
لطفا موسيقي
"نيمه گم شده من دلم و به صخره بسته
زانوام دارن مي لرزن پاي رفتنم شكسته"
بردار، چادرت را مي گويم
و برقص با "ودكا" ...

20080918

اندیشه هایم را
با گیره ای در خیال می آویزم
تا باد
حکم نافرمانی را در جهان پخش نکند.

ــ از تعلق و درد خالي شده ام.
ــ چه خوب!
ــ جهانيان بدانند!
ــ و رعايا شاد باشند...

20080913

قناری در حسرت بوسه بود،
حتی بوسه ی کلاغ
در تمنای لانه بود،
حتی لانه ی کرکس.
قناری تنها بود
مثل فاحشه ی محل ما.

20080902

با خدا روراست باش تا اونم تو رو به راه راست هدايت كنه

20080626

با آيه هاي مرگ
چنان نفس می کشم
که گویی همه واژه هایم
در سرزمینی دور
می گذرند...

در آنجا
سايه هاي ترديد
به سنگيني شب
بر شانه هاي خاليم
تكيه داده اند و
باجشان را مي ستانند

نمي توانم
فرق بين آنچه را كه واقعيت است و
آنچه را كه رويا،
بيان كنم.

اما اين به معني كتمان حقيقت نيست!

20080119

چشم انداز پنجره ام
آسمان و پرنده نبود
كه با شعري
به گل پيوندت زنم
چشم اندازم عصياني بود
در دهليزي هزارتو
پروا مكن!
به عصيان كه مي رسم
آرام مي شوم.

عصيان روحی به جسم. عصيان روحی به زندگی. چون بچه شيری که در رحم کوچکی پنجه می‌کشد. کجا می‌خواهی بروی. دنيای خارج از اين تنگنا تا چند روز برايت بزرگ خواهد بود؟ هر چه بيشتر بدانی، بگردی وقایع پيش رويت کوچک‌تر خواهند شد و تو باز می‌مانی با اين روح عاصی و حجم وجودی که به هر کس بدهی به خودت برش خواهد گرداند. آرام باش، این همه چنگ نزن!